دلنوشته
مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا
غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا
برای چرخش این آسیاب کهنه دلسنگ
به خون خویش می غلطند خلقی بی گناه اینجا
نشان خانه ما را در این صحرای سر در گم
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا
اگر شادی سراغ از ما بگیرد جای حیرت نیست
نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا
تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا
"فاضل نظری"
سوت کشتی دریای مرا زخمی کرد
و این تازه شروع بازی بود کاپیتان!
حالا از من
فقط موهای خیسم را به جا می آوری
و ساعت شماطه داری
که زنگ نمی زد و می لرزید
می لرزید
با نهنگ ها و وال ها
می لرزید
با صخره ها و آب ها
می لرزید
با شانه هاش و دست هاش
رقاصه ای بدوی
روی عرشه من بودم کاپیتان!
این
جنین مرده را از من بیرون بیار
بوی یک زندگی قدیمی می ترکد توی دلم
و خیس می کند تمام خشکی ام را
این جا پیچ خطرناکی است برگرد!
این شال گرم خاکستری برای تو بود
تا زندگی مرا دور خودت بپیچی
جهان سرد تر شده
گند زدی کاپیتان!
دستور بده هاله ای نامریی دور سرم بکشند
و مرا به پست خودم برگردانند
وبادبان ها را... بالا ببرند
دستور بده!
برگرد!
دستور بده!
لنگر نینداز!
پهلو بگیری دریا را به آتش می کشم
با یک زخم کهنه
این بازی هنوز ادامه دارد
به نقش خود ادامه بده کاپیتان!
"روجا چمنکار"
...
فقط مردن است که می تواند زندگی را به شکل اولش برگرداند.اگر یک دفعه قلبم بگیرد و دراز به دراز وسط آشپزخانه بیفتم امیر تازه آن وقت می تواند مرا ببیند.نمی خواهم تصادف کنم و صورتم از ریخت بیفتد.نمی خواهم سرطان بگیرم و زرد و نحیف بشوم.سکته تمیزتر از بقیه ی مرگ هاست.
نقش زمین شده ام .احتمالا با قاشقی که قرار است شیر را به هم بزنم.صورتم رو به سقف است چشمانم خیره.هنوز نمرده ام ولی امیر این را که نمی داند.
همین حالا امیر باید نگاهم کند با همان دقتی که سال ها پیش نگاهم می کرد.با همان مهری که ته چشمانش بود.می تواند چروک های ریز کنار چشمان زنی را که لحظه ای دیگر برای همیشه از دست خواهد رفت ببیند و کمی همدردی به سراغش بیاید.می تواند ابروهایم را بییند که ماه هاست عالم و آدم می دانند و فقط او نمی داند که دیگر کمانی نیست.حتما دستم را خواهد گرفت و اگر جایش نیست از آن تعریف کند ته دلش حس خواهد کرد این همان دستی است که او را هیجان زده می کرد...
"اوی حواست کجاست؟شیر سر رفت"
با نا امیدی زنده می شوم با یک عالمه دلسوزی برای خودم شیر را به هم می زنم.قاشق به دست به طرفش برمی گردم و با دلخوری نگاهش می کنم.دارم فکر می کنم چرا مردی که می تواند آدم را اوی صدا بزند نمیرد؟مرگ مطمئنا او را عزیزتر می کند.
بالای سرش شیون می کنم.به سینه ام چنگ می زنم.روسری ام را تکه پاره می کنم.:"امیر برگرد .دورت بگردم برگرد."
زن ها شانه هایم را گرفته اند تا آب قند به حلقم بریزند ولی من جیغ می کشم:"امیر برگرد.بچه ها را چه کنم امیر؟"
زن هایی که دست هایم را محکم گرفته اند نمی دانند که می خواهم امیر ده سال پیش برگردد.امیری که وقتی آدم توی چشمهایش نگاه می کرد ته دلش می گفت:"خدایا چه رنگی"
امیر می گوید:"چرا مثل دیوانه ها نگاهم می کنی؟!"...
"پرنده ی من ـ فریبا وفی "
...
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم:"عزیزم این کار را نکن"
نگفتم:"برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده."
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.
نگفتم:"عزیزم متاسفم
چون من هم مقصر بودم."
نگفتم:"اختلاف ها را کنار بگذاریم
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است."
گفتم:"اگر راهت را انتخاب کرده ای
من آن را سد نخواهم کرد."
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم:"اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنا خواهد بود."
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.
اما حالا تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم:"بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم."
نگفتم:"جاده ی بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست."
گفتم:"خدانگهدار موفق باشی
خدا به همراهت."او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام آن چیزهایی که نگفتم زندگی کنم...
دلم می خواد زیبایی بلوند بلندت
در مدرسه تدریس بشه
تا بچه ها یاد بگیرن
که خدا
مثل موسیقی
توی پوست زندگی می کنه
و مثل یه هارپسیکورو درخشان
به صدا درمیاد
دلم می خواد
برگه های گزارش مدرسه
اینطوری بشه:
بازی کردن با چیزهای شیشه ای ظریف:۲۰
جادوی کامپیوتر:۲۰
نامه نوشتن برای کسایی که عاشقشون هستی:۲۰
کشف چیزهایی در مورد ماهی :۲۰
زیبایی بلوند بلند مارسیا:+۲۰!
"ریچارد براتیگان"
به طبقه چهاردهم که رسید تازه یادش افتاد که فراموش کرده شیر آب را ببندد.از این که قبض ماه بعد چه رقمی خواهد داشت وحشت کرد.طبقه دهم با دیدن "آقای طبقه دهم" یادش افتاد که شارژ این ماه را هم فراموش کرده پرداخت کند.از غرغرهای پیش روی این ماه "آقای طبقه دهم"هم بی نصیب نخواهد ماند.طبقه ششم بود که فهمید فراموش کرده زنگ بزند اداره بگوید امروز سر کار نمی رود.آقای مدیر حتما این بار دیگر اخراجش می کند .طبقه سوم دستش را در جیبش کرد و از این که یادش رفته بود کرم ضد آفتابش را بیاورد حسابی دمق شد.به کف زمین که اصابت کرد فراموش کرد چند لحظه پیش خود را از طبقه شانزدهم پرت کرده است و آرام بلند شد و بعد از تکاندن لباس هایش به سمت خیابان هیجدهم به راه افتاد.به خیابان هشتم که رسید یادش آمد فراموش کرده بعد از اصابت به زمین -آن هم بعد از سقوط آزاد از طبقه شانزدهم -بمیرد.پس افتاد و مرد.
"اژدر عباسی"
فریاد
در باد
سایه سروی به جای می گذارد
{بگذارید در این کشتزار گریه کنم}
در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است
{بگذارید در این کشتزار گریه کنم}
افق بی روشنایی را
جرقه ها به دندان گزیده است
{به شما گفتم بگذارید در این کشتزار گریه کنم}
"گارسیا لورکا"

دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد کرد
و تلخ ترین روز ماه خواهد رسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد کرد.
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها خواهد مرد.
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است.
گفته بودم روزی
تمام عکس هایمان را از زندگی پس می گیریم
گفته بودم دیگر
از آسمان هواپیمایی نمی گذرد
و هیچ مسافری به جهان نمی رسد
و ما با چترهای بسته به دنیا می آییم
و با چترهای باز به خواب می رویم.
جایی به من بدهید
شاید یکی از میان ما
شب کوچکی از نخستین شادمانی را به یاد آورد.
شب کوچکی که زیر ماه
شب کوچکی کنار چند شمع ساده ی روشن
شب کوچکی میان تمام شب های دنیا
شبی که ابتدای کلمات بود.
جایی به من بدهید
جایی برای خندیدن
جایی برای خیره شدن.
شب کوچکی از تمام دنیا با من است.
"هیوا مسیح"